یک نیکادل ... یک دنیا

یه دفتر کمیساریای سازمان ملل بغل مهد دخترکه. چند وقت پیش در بحبوحه جنگ خونین غزه یه روز بچه هارو برده بودن جلوی این دفتر تا در حمایت از کودکان غزه شعار بدن، نمیدونم چه صحبتهایی در خصوص طرف متخاصم جنگ یا لوکیشنی که رفتن جلوش شعار دادن باهاشون شده بود ولی نکته جالب توجه در این مسئله برداشت دخترک از توضیح خلاصه مهد و همچنین جایی که رفته بود و کارایی که کرده بود هست. چیزی که نیکادل فکر میکرد اتفاق افتاده یه چیزی توی این مایه ها بود:

یه روز خاله فلانی که میبینه خیلی بچه های دسته گلی داره تصمیم میگیره اونارو ببره سرکوچه گردش اونم به یک شیوه هیجان انگیز یعنی پیاده به صف و بدون مینی بوس که بچه ها بیشتر کیف کنن و اینقدر مشعوف گل بودن این بچه هاش بوده که حتی برای اینکارش نیازی به اضمای(امضا) برگه و پرداخت پول از طرفین والدین نبوده. اونجا هم که رفتن یه شعر خوندن در مورد یه مرد خیلی خیلی بد به نام اسراهیل که زیادی به پر و پای بچه های قد نیکادل میپیچه و قصد داره بهشون آسیب بزنه. نیکادل اینا یه شعری(شعار) خوندن به این صورت" مرگ بر اسراهیل" که یعنی بااااید اسراهیل بمیره خود اسراهیل هم ترسیده بوده دیگه و رفته بوده توی یه باغ بزرگ سر کوچه مهد نیکادل اینا قایم شده بوده و لابد از لای در بسته اونجا داشته با ترس لشکر اینارو میدیده و سوال که بعد از برگشتن از این راهپیمایی حمایتی برای نیکادل پیش اومده بود این بود که هی ساعتو نگاه میکرد و میگفت دیگه فکر میکنی اسراهیل مرده باشه آخه ما خیلی وقت پیش گفتیم که باید بمیره!وقتی هم که داشت این موضوع خطرات اسراهیل رو برای باباش شرح میداد باباش ادای وحشت زده هارو دراورد و جواب نیکادل این بود:"نترس اون با تو کاری نداره با بچه های قد من کار داره"! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/09/06ساعت 10:12  توسط مینو  | 

داره برای من نقاشی میکشه که با خودم ببرم سر کار

نیکادل:" دارم برات خونه میکشم چه مدلی دوس داری؟ سقف داشته باشه یا نه؟ پنجره داشته باشه؟ پرده داشته باشه؟ "

من: "سقف داشته باشه و پنجره حتما...و در مورد پرده هم با خودته اگه خواستی بکش"

نیکادل: "نگرانی نتونم پرده بکشم؟" و بعد با یه لبخند به معنی اینکه هرچی نگرانی و تشویش داری بریز دور ادامه میده: "من پرده بلد شدم"!

چند لحظه بعدنیکادل:"دارم برات گل میکشم چجوریشو دوس داری؟ پژمرده و بدرنگ و کوچولو و زشت؟ یا خوشگل و آب خورده و خوشرنگ با لبای ماتیکدار؟

من: "بذار به کارم برسم بچه"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/09/06ساعت 9:58  توسط مینو  | 

بارون میومد و  به هرکس  میرسیدی راجع به این چیزا صحبت میکرد: چایی و قهوه و آش تا پیاده روی و ماشین گردی و موزیک  و بودن با این و همراهی با اون  

در پایان روز کاری رفتم دنبال نیکادل، وقتی اومد بیرون و دید بارون میباره گفت: "میدونی چی میچسبه؟ بریم خونه یه عالمه سیب زمینی سرخ کرده درست کنی بشینیم با هم بخوریم و چنگالامون هی بخوره به هم"!  ...برنامه خوبی بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/09/06ساعت 9:33  توسط مینو  | 

چند باری شده که دم در سوپر منتظر میمونم و نیکادل میره برای خودش شیر میخره و بقیه پول رو میگیره و میشه مال خودش. حالا رایزنی جدیدی رو که با من شروع کرده اینه:" تو که خودت کار داری و پول درمیاری؛ بزار من برم خرید کنم که پول دربیارم!(یعنی با گرفتن بقبه پول خرید و تصاحب اون پول!)" حالا اگه موقعیتش میبود که بره توی سوپر و نونوایی محل خرید کنه اینقدر تصرف بقیه پول خرید لج درآر نبود نسبت به حالا که باید خودت هم بری پشت سوپری دماغتو بچسبونی به شیشه و به فروشنده ایما و اشاره کنی و دو برابر زمان مراجعه خودت زحمت بکشی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/09/02ساعت 6:16  توسط مینو  | 

"نخست
دیر زمانی در او نگریستم
چندان
که چون نظری از وی باز گرفتم
درپیرامون من
همه چیزی
به هیات او در آمده بود.
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او گزیر نیست."*

*احمد شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/08/21ساعت 11:5  توسط مینو  | 

غیر از "آیدا" عروسک جون جونی نیکادل که دیگه هر کس مارو بشناسه آیدارو هم میشناسه، نیکادل یه عروسک خاص دیگه هم داره. ویژگی این یکی اینه که تنها عروسک در بین لشکر عروسکای نیکادله که فامیل داره! اسم و فامیل این عروسک "الماس درخشان" هست که تا همین لحظه ما نتونستیم هیستوری این نامگذاری رو در بیاریم و اینکه چرا این یکی فامیل داره.

قضیه اینه که چند سال پیش در صحبتی با مامانم در مورد علاقه بچه ها به عروسکای خاص رسیدیم به اینکه من گفتم که اصولا بچه ها از عروسکایی که بدن خم شو و منعطف داشته باشن خوششون میاد و گفتم مثلا خود من هم از عروسکی که بچه بودم و خودتون برام دوخته بودین بیشتر از بقیه خوشم میومد. چشمای مامانم برقی زد و  همین حرف توسط من به طراحی و اجرای "الماس درخشان" توسط مامانم انجامید که به نظر من قابلیت تبدیل به یک برند حسابی رو داره که راحت بتونه پوز "باربی" رو بزنه.

 

منظورم ظاهرش و ظرافتش و یه چیزایی مثل این نیست ها. قابلیت ویژه الماس اینه که اگه زندشو ببینین میتونین ده دقیقه بخندین اونم هر بار. مخصوصا از تصور وقت و دقت نظری که طراح صرف طرحریزی شست دست و پا، مو، بینی و گوشای این عروسک کرده. تازه تیپ پاییزه الماس که در عکس اومده خیلی بهتر از تیپ تابستونیش با یه لباس گل گلی کمر چین هست که زحمت طراحی لباس رو هم خود طراح شاسی کشیده.....و البته که ما الماس رو دوست داریم(بی دلیل یه صنعت ادبی ایهام افتاد این وسط ).

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/07/08ساعت 0:48  توسط مینو  | 

 نیکادل معتقده که  تمام تلاش من در زندگی اینه که یه  کاری کنم که خودم خییییییلی خوشگل بشم(آخه لباسام خیییلی خوشگله...ماتیک خودمو پررنگتر میزنم...گردنبند طلا میندازم و روسری میپوشم) و در عوض میخوام اونو زشت کنم و ببرم بیرون(با لباسایی که براش انتخاب میکنم...با روژ لبای کمرنگی که براش میزنم-تازه اگه بزنم-...و اینکه میگم لازم نیست روسری بپوشه) اینا تماااام اهدافی هستن که من در زندگی دنبالشونم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/06/16ساعت 16:37  توسط مینو  | 

همانطور که توی خیلی از مهدکودکها مرسومه توی مهد نیکادل هم از کمک بچه ها استفاده میشه مثلا میگن این برگه رو برو بده به میز مدیریت مهد، یا مثلا اینکه بچه بره از کلاس بغلی چسب بگیره بیاره و یه کارایی مثل این که خب از تعریفای نیکادل وقتی کوچکتر بود میدونستم اینطوریه اما دخترک کم کم بزرگتر شده و داره مرزهای متفاوتی با آدمهای اطرافش میچینه...یک هفته ای میشه که میاد و از مهد شکایت میاره که خاله به من زیاد کار میده، امروز گفته چندتا توپو برگردونم تو استخر یا لیوان فلانی رو بزارم توی کشوی مربوط به اون و مثل اینها

طبق معمول چند روز گذشته داره بهم میگه که توی مهد کارش زیاده! و چون میبینه من دارم آجیل میخورم و اهمیتی رو که لازمه نمیدم برمیگرده میگه: مااااااامااااان بهت میگم به من زیاد کار میدن..کارای کاردستی نه ها...کارای "خدمتکاری"!!!!!

مثل اینکه نسل بچه هایی که حتی توی هفده هجده سالگی از اینکه معلم بهشون میگفت از دفتر گچ یا ماژیک بگیرن و بیارن خوشحال هم میشدن به تاریخ پیوسته

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/06/03ساعت 19:59  توسط مینو  | 

نیکادل معتقده که این انارایی که دونه های توشون عوض اینکه قرمز باشه، سفیده؛ انار نیستن که...انگورن!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/05/20ساعت 11:40  توسط مینو  | 

موقع رفتن به سر کار، بیرون در وایسادم و دارم این پا و اون پا میکنم و هی به نیکادل میگم:"بجنب...بیا بیرون دیگه...هنوز کفشاتو نپوشیدی؟...دیییییر شد...بیا بیرون میخوام درو ببندم" برمیگرده میگه:"اوووووووومدم اصلا تو برو تو آسانسور خودم درو میبندم" چند دقیقه بعد خیلی سر به هوا از در خارج میشه؛ درو میبندم و راه میفتیم 

وسطای راه بهش میگم:" حالا درو بستی؟"

 خیلی مردد میگه:"اووم...آره" چند دقیقه میره تو فکر و بعد  انگار که سوالش هییییچ ارتباطی با موضوع چند دقیقه پیش نداره میپرسه:" راستی اگه دزد بره تو یه خونه ای ، پتوی بچه ها رو هم میبره؟"!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/04/25ساعت 3:14  توسط مینو  | 

مطالب قدیمی‌تر