یک نیکادل ... یک دنیا

غیر از "آیدا" عروسک جون جونی نیکادل که دیگه هر کس مارو بشناسه آیدارو هم میشناسه، نیکادل یه عروسک خاص دیگه هم داره. ویژگی این یکی اینه که تنها عروسک در بین لشکر عروسکای نیکادله که فامیل داره! اسم و فامیل این عروسک "الماس درخشان" هست که تا همین لحظه ما نتونستیم هیستوری این نامگذاری رو در بیاریم و اینکه چرا این یکی فامیل داره.

قضیه اینه که چند سال پیش در صحبتی با مامانم در مورد علاقه بچه ها به عروسکای خاص رسیدیم به اینکه من گفتم که اصولا بچه ها از عروسکایی که بدن خم شو و منعطف داشته باشن خوششون میاد و گفتم مثلا خود من هم از عروسکی که بچه بودم و خودتون برام دوخته بودین بیشتر از بقیه خوشم میومد. چشمای مامانم برقی زد و  همین حرف توسط من به طراحی و اجرای "الماس درخشان" توسط مامانم انجامید که به نظر من قابلیت تبدیل به یک برند حسابی رو داره که راحت بتونه پوز "باربی" رو بزنه.

 

منظورم ظاهرش و ظرافتش و یه چیزایی مثل این نیست ها. قابلیت ویژه الماس اینه که اگه زندشو ببینین میتونین ده دقیقه بخندین اونم هر بار. مخصوصا از تصور وقت و دقت نظری که طراح صرف طرحریزی شست دست و پا، مو، بینی و گوشای این عروسک کرده. تازه تیپ پاییزه الماس که در عکس اومده خیلی بهتر از تیپ تابستونیش با یه لباس گل گلی کمر چین هست که زحمت طراحی لباس رو هم خود طراح شاسی کشیده.....و البته که ما الماس رو دوست داریم(بی دلیل یه صنعت ادبی ایهام افتاد این وسط ).

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/07/08ساعت 0:48  توسط مینو  | 

 نیکادل معتقده که  تمام تلاش من در زندگی اینه که یه  کاری کنم که خودم خییییییلی خوشگل بشم(آخه لباسام خیییلی خوشگله...ماتیک خودمو پررنگتر میزنم...گردنبند طلا میندازم و روسری میپوشم) و در عوض میخوام اونو زشت کنم و ببرم بیرون(با لباسایی که براش انتخاب میکنم...با روژ لبای کمرنگی که براش میزنم-تازه اگه بزنم-...و اینکه میگم لازم نیست روسری بپوشه) اینا تماااام اهدافی هستن که من در زندگی دنبالشونم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/06/16ساعت 16:37  توسط مینو  | 

همانطور که توی خیلی از مهدکودکها مرسومه توی مهد نیکادل هم از کمک بچه ها استفاده میشه مثلا میگن این برگه رو برو بده به میز مدیریت مهد، یا مثلا اینکه بچه بره از کلاس بغلی چسب بگیره بیاره و یه کارایی مثل این که خب از تعریفای نیکادل وقتی کوچکتر بود میدونستم اینطوریه اما دخترک کم کم بزرگتر شده و داره مرزهای متفاوتی با آدمهای اطرافش میچینه...یک هفته ای میشه که میاد و از مهد شکایت میاره که خاله به من زیاد کار میده، امروز گفته چندتا توپو برگردونم تو استخر یا لیوان فلانی رو بزارم توی کشوی مربوط به اون و مثل اینها

طبق معمول چند روز گذشته داره بهم میگه که توی مهد کارش زیاده! و چون میبینه من دارم آجیل میخورم و اهمیتی رو که لازمه نمیدم برمیگرده میگه: مااااااامااااان بهت میگم به من زیاد کار میدن..کارای کاردستی نه ها...کارای "خدمتکاری"!!!!!

مثل اینکه نسل بچه هایی که حتی توی هفده هجده سالگی از اینکه معلم بهشون میگفت از دفتر گچ یا ماژیک بگیرن و بیارن خوشحال هم میشدن به تاریخ پیوسته

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/06/03ساعت 19:59  توسط مینو  | 

نیکادل معتقده که این انارایی که دونه های توشون عوض اینکه قرمز باشه، سفیده؛ انار نیستن که...انگورن!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/05/20ساعت 11:40  توسط مینو  | 

موقع رفتن به سر کار، بیرون در وایسادم و دارم این پا و اون پا میکنم و هی به نیکادل میگم:"بجنب...بیا بیرون دیگه...هنوز کفشاتو نپوشیدی؟...دیییییر شد...بیا بیرون میخوام درو ببندم" برمیگرده میگه:"اوووووووومدم اصلا تو برو تو آسانسور خودم درو میبندم" چند دقیقه بعد خیلی سر به هوا از در خارج میشه؛ درو میبندم و راه میفتیم 

وسطای راه بهش میگم:" حالا درو بستی؟"

 خیلی مردد میگه:"اووم...آره" چند دقیقه میره تو فکر و بعد  انگار که سوالش هییییچ ارتباطی با موضوع چند دقیقه پیش نداره میپرسه:" راستی اگه دزد بره تو یه خونه ای ، پتوی بچه ها رو هم میبره؟"!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/04/25ساعت 3:14  توسط مینو  | 

نیکادل کارتون تماشا میکرد. جایی از خونه مشغول بودم که تصویر تلویزیون را نمیدیدم اما به لطف نیکادل، صدای گریه و لابه و عربده یک جونوری از توی کارتون را با ولوم حداکثر میشنیدم. داشتم تخمین میزدم که این چه جور جونوری است که چنین حجم حنجره و کیفیت صوتی دارد و کم کم برای دیدن موجودی با چنین ششها و نای و سوراخهای بینی برای تولید صدایی بدینسان شفاف و قوی مشتاق شده بودم که نیکادل یکدفعه سراسیمه به طرف من دوید و گفت:" مامان نگران نشی ها...منو ببین خوشحالم...اونی که گریه میکنه یه موشه و توی تلویزیونه...یه بار غصه نخوری فکر کنی دخترت داره گریه میکنه"! و با سرعت دور شد تا به ادامه کارتون برسد...خوشحال شدم که بهم اطلاع داد خوشحاله!

+ نوشته شده در  شنبه 1393/04/21ساعت 13:27  توسط مینو  | 

 "قصه ها گاهی

با کودکی ها تمام میشوند

و بچه ها برای فهمیدن این حرفها

هنوز بچه اند"*

*لیلا کردبچه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/03/18ساعت 13:49  توسط مینو  | 

اینکه در جواب درخواست همیشگیش برای بغل شدن  گفته ام که این کارش باعث میشود در آینده کمردرد بگیرم و یا اینکه اطرافیان وقتی دخترک را در بغل من ببینند به شدت منعش میکنند  در تلفیق با رویت مکرر یک تیزر تبلیغاتی در مورد پشتی طبی که در  آن از انحنای طبیعی ستون فقرات و لزوم حفظ آن صحبت میشود، رو به من میگوید:"باید یه پشتی طبی بخری هم برای 'سقوط خطراتت'(ستون فقراتت)خوبه هم کمردرد  نمیگیری که به کسی بگی بخاطر بغل کردن دخترته!!!!!"

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/02/29ساعت 14:18  توسط مینو  | 

اینکه با وجود قرمز بودن چراغ، گردش به راست آزاده، خیلی باعث شگفت زدگی نیکادل  شده. و از اونجایی که مادرزادی همیار پلیس آفریده شده و به دقققت رفتار رانندگی مارو زیر نظر داره ، یک بار که با پدرش بیرون بود به کشف این قانون جالب توجه نایل اومد و وقتی دیده که جناب پدر درست جلوی دیدگان یک پلیس تیز بین و دوربینهای فعال یک چهارراه شلوغ با طیب خاطر موقعی که چراغ قرمزبوده گردش به راست داشته و اتفاقی نیفتاده سوال کرده ، توضیح شنیده و بقدری این قانون استثنایی را  فرحبخش ارزیابی کرده بود که بعد از اینکه از این سفر علمی-مدنی در رکاب پدر به خانه برگشت با هیجان این قانون را به من هم آموزش داد و مخصوصا تاکید میکرد که پلیس با اینکار هیچ مشکلی نداره.

توی مسیری که هر روز تا مهد کودک طی میکنیم باید سر یک تقاطع یک فقره گردش به چپ انجام دهیم که نیکادل اصرار داره برای من آزاده و چون هیچ وقت خدا وقتی به چراغ  قرمز این چهارراه میرسیم  توی ردیف اول نیستیم  و همیشه پشت  بیست عراده!ماشین توی صف عبوریم نمیتونیم جلوی چشم پلیس همیشه در صحنه این تقاطع به اصرار نیکادل این قانون رو به بوته آزمایش بزاریم. اما من عاشق منطق اصرارش هستم که میخواد منو از این آزادی عمل که خودم ازش خبر ندارم بهرمند کنه.

نه که توضیح نداده باشم این وضعیت برای گردش به سمت راسته، اما چون طعم یادگیری گردش به سمت راست  خیلی شیرین و غیرمنتظره بوده دخترک اصرار داره که حالا یه امتحانی بزنیم و عکس العمل پلیسه رو ببینیم ضرر نداره. بهش دوباره گویی میکنم که قانون گردش به چپ آزاد نداریم میبینی که ماشینای جلومون هم اینکارو نمیکنن خیلی دوستش دارم وقتی که جواب میده خب شاید باباشون اینو بهشون یاد نداده و نمیدونن(همونجوری که خودش قبلا نمیدونسته). دیگه اینکه یه اصرار دیگه هم در مورد این تقاطع شلوغ داره که قشنگه و اون اینه که به من میگه بیا یه روز خیلی زود بیدار شیم و زودتر از ماشینای دیگه بیایم اون جلو وایسیم و وقتی چراغ قرمز شد بپیچیم ببینیم چی میشه!  یعنی معتقده ترتیب قرار گرفتن ماشینها توی صف پشت چراغ قرمز به ترتیب بیدار شدنشون موقع صبح برمیگرده که البته به تعبیری غلط نیست. اما دخترکم چیزی که قطعا در موردش داری درست فکر میکنی اینه که بعله فقط بی اطلاعی از یک قاعده ساده و راهگشای زندگی باعث میشه الکی الکی زندگی سختتری رو برای خودمون رقم بزنیم. در ضمن چشم مادرجون اگه به غیر از قانون گردش به سمت راست قاعده دومی پیدا کردم که به من حق ویژه ای در زندگی میبخشید سعی میکنم زوووود ازش استفاده کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/02/15ساعت 23:1  توسط مینو  | 


نیکادل پوشیدن لباس آستین بلند را مصداق بارز نقض حقوق بشر میداند. و مرا که پوشیدن لباس آستین بلند در هوای سرد را برایش اجبار میکنم ناقض جدی حقوق بشر و مثال خشونت ورزی علیه همنوع مینامد(حالا نه با این عبارات ولی دقیقا با همین مفهوم)

توی دستشویی در حالی که احتمالا دارد مرا در خواب و خیالهایش با مادر خوش ذوق و سلیقه و مهربانی تاخت میزند یک دفعه ذهنش جرقه ای میزند:" ماااامان این بابا از این لباسا داره؟( و با دست لباس آستین بلند نشان میدهد)"

من:"آره داره"

نیکادل:" نه لباسِ خونگیِ اینجوری"

من:" نه توی لباسای بیرونش آستین بلند هم داره"

نیکادل:" پس باید براش بخریم" و هی تکرار میکنه:"آره بااااید براش یه لباس خونگی آستین بلنننند بخریم" و چند دقیقه بعد:"کی بریم براش بخریم"!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/02/15ساعت 11:43  توسط مینو  | 

مطالب قدیمی‌تر