یک نیکادل ... یک دنیا

توی درس لوحه نویسی پیش دبستانی، بچه هارو با تمرین شکل حروف الفبا آشنا میکنند اما چیزی در مورد اسم حروف به اونها گفته نمیشه. از طرف دیگه دخترک هر شب یه صفحه سرمشق لوحه نویسی باید بنویسه که همیشه امتحان میکنه ببینه میتونه از کمک کسی استفاده کنه یا نه. یعنی اول  یه مقدار نمایش ننه من غریبم داریم که اینا خییییلی سخته و یکی بیاد کمک من و وقتی بهش پیشنهاد میدیم که اصلا نمیخواد فکرشو بکنی و ننویس. میره میشینه سه دقیقه ای همشو مینویسه! 

حالا دیشب رسیدن به حرف"ه"؛ تا رسیدیدیم خونه بهم میگه: مامان من امروز دیگه حتما به کمکت احتیاج دارم، من از پس این " قطره بارونا" برنمیام!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/11/30ساعت 18:41  توسط مینو  | 

 

* "هر چیزی در این جهان به دردی می‌خورد!
گیتارهای آندولسی
به کارِ مجنون کردنِ آدم می‌آیند
وقتی پاشنه‌های بلندِ کفشِ زنی زیبا
پا به پاشان
بر کفپوشِ بلوطیِ کافه‌ای پرت
در غرناطه ریتم بگیرد.
سیگارهای زر به دردِ پدر بزرگ‌ها می‌خورند
تا بر نیمکتِ پارک‌ها دودشان کنند
هنگامِ فکر کردن به دختری
در روپوشِ خاکستریِ دبیرستانِ «شاهدخت»
که هرگز پیر نخواهد شد.
«چاپلین» و «هیتلر»
با سبیل‌های هم‌گونشان لازمه‌ی جهانند
تا اولی بر پرده‌ی جادو
جار بزند گرسنگی عشق را از یادِ انسان نمی‌برد
و عکسِ دومی در کتاب‌های تاریخ چاپ شود
تا به کودکان بیاموزد
سرخوردگیِ نمره نیاوردن را
بر سرِ اسباب‌بازی‌های خود خالی نکنند.
چاقوی سلاخی هم
در دستِ «فرمان» که نباشد
می‌تواند هندوانه‌ای را قاچ کند
در کنارِ حوضِ تابستان.
سوسکِ حمام کاری می‌کند زن‌ها
جیغ‌های فراموش شده‌شان را به خاطر بیاورند
و مردِ خانه برای چند دقیقه
نقش امیرزاده‌ای را بازی کند
که با یک دمپایی
شاهزاده‌ی قصه را
از دستِ اژدهایی قهوه‌ای نجات می‌دهد.
حتا «کیهان» با دروغ‌هایش
به دردِ برق انداختنِ شیشه‌ها
در هفته‌های آخرِ سال می‌خورد
و «ملا عمر» هم
به دردِ لای جِرزِ دیوار.

هر چیزی در این جهان به دردی می‌خورد!
من به این دردِ می‌خورم که شب‌ها
رصد کنم کوچکترین حرکاتِ تو را در خواب:
غلتیدنت در موجِ ملافه‌ها،
زمزمه‌های زیر لبت
و تکان خوردنِ آرامِ مردمکانت را
تا از ابریشمِ مژه‌هایت شعر ببافم تا صبح...
تو هم
با اولین لب‌خندِ صبحگاهی‌ات
به دردِ درمانِ تمامِ دردهای من می‌خوری!:"

*یغما گلرویی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/11/13ساعت 6:16  توسط مینو  | 

"خنده ات صبح روز تعطیل است"**

*،** علی نجاتی

+ نوشته شده در  شنبه 1393/09/29ساعت 9:5  توسط مینو  | 

صحبتم که با تلفن تموم شد؛ پرسید: کی بود؟ گفتم: فلانی. پرسید: چی گفت؟ گفتم: شنیدی که، در مورد فلان موضوع صحبت میکردیم. دوباره گفت: دیگه چی میگفت؟ گفتم: در مورد موضوع  بیسار هم صحبت کردیم. دوباره گفت: دیگه؟؟ همزمان با اینکه داشتم فکر میکردم یعنی توی مکالمه تلفنی من دنبال چیه جواب دادم: آاااااهان...پرسید حال دلک چطوره؟ سریع جواب داد:دروغ نگو...تو دینا(دنیا) فقط تویی که به من میگی دلک! پس حال منو نپرسیده!

+ نوشته شده در  شنبه 1393/09/15ساعت 23:28  توسط مینو  | 

نیکادل به من:" ببین من دیگه خیلی شاهنامه خوانی دوس ندارم...من فقط مرتضی پاشایی دوس دارم"

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/09/10ساعت 12:14  توسط مینو  | 

یه دفتر کمیساریای سازمان ملل بغل مهد دخترکه. چند وقت پیش در بحبوحه جنگ خونین غزه یه روز بچه هارو برده بودن جلوی این دفتر تا در حمایت از کودکان غزه شعار بدن، نمیدونم چه صحبتهایی در خصوص طرف متخاصم جنگ یا لوکیشنی که رفتن جلوش شعار دادن باهاشون شده بود ولی نکته جالب توجه در این مسئله برداشت دخترک از توضیح خلاصه مهد و همچنین جایی که رفته بود و کارایی که کرده بود هست. چیزی که نیکادل فکر میکرد اتفاق افتاده یه چیزی توی این مایه ها بود:

یه روز خاله فلانی که میبینه خیلی بچه های دسته گلی داره تصمیم میگیره اونارو ببره سرکوچه گردش اونم به یک شیوه هیجان انگیز یعنی پیاده به صف و بدون مینی بوس که بچه ها بیشتر کیف کنن و اینقدر مشعوف گل بودن این بچه هاش بوده که حتی برای اینکارش نیازی به اضمای(امضا) برگه و پرداخت پول از طرفین والدین نبوده. اونجا هم که رفتن یه شعر خوندن در مورد یه مرد خیلی خیلی بد به نام اسراهیل که زیادی به پر و پای بچه های قد نیکادل میپیچه و قصد داره بهشون آسیب بزنه. نیکادل اینا یه شعری(شعار) خوندن به این صورت" مرگ بر اسراهیل" که یعنی بااااید اسراهیل بمیره خود اسراهیل هم ترسیده بوده دیگه و رفته بوده توی یه باغ بزرگ سر کوچه مهد نیکادل اینا قایم شده بوده و لابد از لای در بسته اونجا داشته با ترس لشکر اینارو میدیده و سوال که بعد از برگشتن از این راهپیمایی حمایتی برای نیکادل پیش اومده بود این بود که هی ساعتو نگاه میکرد و میگفت دیگه فکر میکنی اسراهیل مرده باشه آخه ما خیلی وقت پیش گفتیم که باید بمیره!وقتی هم که داشت این موضوع خطرات اسراهیل رو برای باباش شرح میداد باباش ادای وحشت زده هارو دراورد و جواب نیکادل این بود:"نترس اون با تو کاری نداره با بچه های قد من کار داره"! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/09/06ساعت 10:12  توسط مینو  | 

داره برای من نقاشی میکشه که با خودم ببرم سر کار

نیکادل:" دارم برات خونه میکشم چه مدلی دوس داری؟ سقف داشته باشه یا نه؟ پنجره داشته باشه؟ پرده داشته باشه؟ "

من: "سقف داشته باشه و پنجره حتما...و در مورد پرده هم با خودته اگه خواستی بکش"

نیکادل: "نگرانی نتونم پرده بکشم؟" و بعد با یه لبخند به معنی اینکه هرچی نگرانی و تشویش داری بریز دور ادامه میده: "من پرده بلد شدم"!

چند لحظه بعدنیکادل:"دارم برات گل میکشم چجوریشو دوس داری؟ پژمرده و بدرنگ و کوچولو و زشت؟ یا خوشگل و آب خورده و خوشرنگ با لبای ماتیکدار؟

من: "بذار به کارم برسم بچه"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/09/06ساعت 9:58  توسط مینو  | 

بارون میومد و  به هرکس  میرسیدی راجع به این چیزا صحبت میکرد: چایی و قهوه و آش تا پیاده روی و ماشین گردی و موزیک  و بودن با این و همراهی با اون  

در پایان روز کاری رفتم دنبال نیکادل، وقتی اومد بیرون و دید بارون میباره گفت: "میدونی چی میچسبه؟ بریم خونه یه عالمه سیب زمینی سرخ کرده درست کنی بشینیم با هم بخوریم و چنگالامون هی بخوره به هم"!  ...برنامه خوبی بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/09/06ساعت 9:33  توسط مینو  | 

چند باری شده که دم در سوپر منتظر میمونم و نیکادل میره برای خودش شیر میخره و بقیه پول رو میگیره و میشه مال خودش. حالا رایزنی جدیدی رو که با من شروع کرده اینه:" تو که خودت کار داری و پول درمیاری؛ بزار من برم خرید کنم که پول دربیارم!(یعنی با گرفتن بقبه پول خرید و تصاحب اون پول!)" حالا اگه موقعیتش میبود که بره توی سوپر و نونوایی محل خرید کنه اینقدر تصرف بقیه پول خرید لج درآر نبود نسبت به حالا که باید خودت هم بری پشت سوپری دماغتو بچسبونی به شیشه و به فروشنده ایما و اشاره کنی و دو برابر زمان مراجعه خودت زحمت بکشی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/09/02ساعت 6:16  توسط مینو  | 

"نخست
دیر زمانی در او نگریستم
چندان
که چون نظری از وی باز گرفتم
درپیرامون من
همه چیزی
به هیات او در آمده بود.
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او گزیر نیست."*

*احمد شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/08/21ساعت 11:5  توسط مینو  | 

مطالب قدیمی‌تر