X
تبلیغات
یک نیکادل ... یک دنیا

یک نیکادل ... یک دنیا


"چه فرقی می کند

من عاشق تو باشم،

                     یا تو عاشق من !؟

چه فرقی می کند رنگین کمان

             از کدام سمت آسمان آغاز می شود ؟!"


گروس عبدالملکیان

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/01/31ساعت 18:3  توسط مینو  | 

"بدهکار هیچ کس نیستم

جز همین ماه

که از پشت میله ها می گذرد

که می توانست

از اینجا نگذرد و

جایی دیگر

مثلآ در وسط دریایی خیال انگیز

بچسبد به شیشه  کابین یک تاجر پول دار

بدهکار هیچ کس نیستم

جز همین ماه

که تو را به یادم می آورد"*

در این چند ده شبی که از لمس دستهای مهربان سرد شده اش و از رفتنش گذشته، هر شب خودم را دلداری میدهم . نتیجه بخشترین خود دلداریم این بوده: "میشد این مرد اصلا پدر من نمیبود، اما سهم من از داشتن پدر  او شد" 

خداونداگارا در این "اللیل اذا یغشی" بخاطر چنین سهمی که به من بخشیدی،سپاس مرا تا پایان عمر بپذیر.

.

.

.

میتوانم؟

"میتوانم عکس سیاه و سفید تو را ببوسم

و باور کنم

که در آنسوی سواحل رویا

با تماس نابهنگام گرمایی

به گونه ات از خواب میپری"**

میتوانم؟

ادمها را میدانستی ... و "مگر در روی زمین فضیلتی بزرگتر از "دانستن" داریم؟"*** از شما که حتی یک خاطره کوچک از چهره پدر درگذشته تان به خاطر نداشتی، به خاطر پدری کردن بی نقصتان ممنونم و به خاطر بخشیدن هر آنچه از "دانستن" در این دنیا سهم من شد به شما مدیونم.

.

.

.

و تو عزیزم پنج سالی میشود که سعی کرده ام آغوشم همیشه برایت باز باشد. پنج سالی میشود که حداقل شبی یک بار فاصله اتاقم تا جای خوابت را دویده ام تا بدانی هرجا کابوسی به تو نزدیک شود من بیدار و آماده در کنارت هستم تا آرام بگیری و احساس تنهایی نکنی. دیدی که همین منِ قهرمان مبارزه با ترسها و غمهای دنیای خواب و خیالها خود گرفتار کابوسهای غمناک و سهمگین تمام ناشدنی شدم ممنونم که کمی هم از این برف دلتنگی که روی دوشم نشست را تو سعی کردی که بتکانی. تلاش میکردم که بگویم همیشه هستم، فهمیدم همیشه هستی. راستی آمدم که بگویم مهمترین رازهای زندگی همان تکراری ترین حرفهای هر روزه اند. مثل همین حرف رنگ و رو رفته اما خیلی خیلی مهم:" تحت هر شرایطی...هر شرایطی... برای پدرت دختر خوبی باش" 

*رسول یونان
**یغما گلرویی
***پائولوکوئیلو
+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/12/12ساعت 2:56  توسط مینو  | 

در حال تماشای "شاهگوش" هستیم. یک چشمش به حرکات من هست و سعی میکند هر جا که خنده ام میگیرد، بخندد. که انگار این وضعیت اذیتش میکند چون سردر نمی آورد که چرا یک جاهایی به یک سری دیالوگ نامفهوم و بی سر و ته میخندم و در جای دیگر به شکلک درآوردنهای بامزه(از نظر دخترک)مثل بز نگاه خنثی می اندازم.

بعد یکباره طغیان میکند: "ببین مامان اصلا از حالا هر جا من خندیدم تو باید بخندی نه اینکه هر جا تو خندیدی من بخندم"

...به غلط، احساس جدایی میکند که دو نفر تنگ دل هم بنشینند و قرار باشد دریافتها و احساساتشان عینا مثل هم نباشد. چیزی که میدانم اگر خیلی زود یاد نگیرد باعث میشود هر روز بیشتر و بیشتر احساس تنهایی کند.

سریال را ول میکنم و با خودم فکر میکنم گذشته از آنکه سعی خواهم کرد یاد بگیرد تقریبا غیر ممکن است که کپی احساساتش را به شکل همیشگی در فرد دیگری توی این دنیا ببیند اما خب برای من خندیدن به چیزهایی که او را بخنداند ساده ترین کار عالم است  و یا اصلا بهتر بگویم برای هر پدر و مادری در رابطه با بچه اش . راستی لابد یک دلیل اینکه توی ژانر طنز اینهمه صحنه های زمین خوردن وجود دارد این است که کارگردانها هم بچه دارند و میدانند که بچه ها موقع دیدن این سکانسها چقدر ریسه میروند. 

نان را، هوا را،

روشنی را، بهار را

از من بگیر

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم

"پابلو نرودا"

+ نوشته شده در  جمعه 1392/10/13ساعت 22:0  توسط مینو  | 

میگه:" میدونستی مینی بوس خییییییییلی جالبتر و راحتتر از اتوبوسه...من هر دوتاشون رو سوار شدم... توی مینی بوس همه میخندن یا حتی میشه جیغ زد  اما تو اتوبوس هیییییچ کسی نمیخنده"

ریشه این اظهار نظر عجیب و غریب ازونجا میاد که مهد کودک هراز چند گاهی بچه ها رو به گردش و بازدید و تئاتر و اینجور برنامه ها میبره و برای بردن بچه ها از مینی بوس استفاده میکنه

نمیدونه که بله، خندیدن تابع سایزه اما نه سایز ماشین، بلکه سایز آدمای سوار ماشین اما آنچه مسلمه (یه نفر هست که خوب میدونه این تکیه کلام مال کیه) یه مینی بوس زهوار در رفته داغون از رده خارج  پر از فسقلیهایی که قراره به گردش برن به این اتوبوسهای وی آی پی ترجیح داره که با اونا آدم بزرگای خسته و دمغ و گرفتار و بداخلاق دارن میرن یه گوشه ای تا یه گلی به سر بگیرن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/09/21ساعت 21:33  توسط مینو  | 

یک کتاب پارچه ای با موضوع مشاغل درست کردیم که کار خیلی سختی بود. دلیلش هم این بود که قرار بود کار مشترکی بین من و دخترک باشد که همین کمکهای دخترک کار را پنج برابر سخت تر میکرد. کل یک آخر هفته را صرف ساختن کتاب پارچه ای کردم در حالی که کم مشغله نداشتم. کتاب را برده و از مقایسه با کار بچه های دیگر و نحوه تشویق مربی اش به این نتیجه رسیده که پروژه اش از همه بهتر انجام شده، لااقل برداشت خودش اینطوری بوده است. بخاطر اینکه نقاشیهای پارچه ای اش در یک کتاب ولو با شمارگان یک! جاودانه شده خیلی خیلی خوشحال است. توی مسیر باز گشت از مهد به من میگوید:" فکر میکنی کتاب کی از همه بهتر و قشنگتر بود؟" میپرسم :"کی؟" تمام افتخار ناشی از یک کار به ثمر نشسته را اینطوری به من تقدیم میکند:" کتابِ دخترِ خوبِ تو! شیرینِ تو! قندکِ تو!" برمیگردم نگاهش میکنم و توی نگاهش یک استغنایی نهفته با این مضمون گفتاری که واسه من زیاد مهم نیس ولی تو برو خوش باش!! 

جایزه انجام این پروژه سنگین از طرف مهد یک ورق برچسب بود که امتحان کردم ببینم به غیر از حقوق معنوی اثر که به من بخشیده شده است حاضر است یکی از آن برچسبهای جایزه اش را روی لپم بچسباند که گفت:" نه نمیشه...جایزه منه " حالا من سوالم این هست که آیا من که دو روز پر برنامه ام را در فعالیتی مشترک صرف تولید یک اثر پردردسر کردم و هییییچ چیزی گیرم نیامد مغبونم یا باید به خاطر برق نگاه "قندکم" و رضایتی که از نتیجه پروژه اش دارد، احساس برندگی کنم؟ جواب نمیخواهم...فکر میکنم جواب سوالم را در امتحانات فاینال خواهم گرفت!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/09/19ساعت 0:37  توسط مینو  | 


نیکادل(با لحن پر از احساس تاسف و متاثر از شرایط تلخ همنوع): "بیچاره آقایون"!

من: "چرا؟!"

نیکادل:"فقط میتونن چتر خالی(منظورش بدون طرح...تک رنگ..مشکی) داشته باشن...اما ما هم میتونیم چتر خالی داشته باشیم هم چتر رنگی رنگی...هرررر چی که دلمون بخواد"

سرمو بالا میارم و زیر بارش بارون به خیابان پر رفت و آمد نگاه میکنم. بیست نفری از زن و مرد مشغول ترددند مردها همگی با چترهای مشکی، خانمها بعضی چتر مشکی دارند و عده ای هم رنگهای دیگه. از نظر دخترک موضوع این نیست که مردها و زنها در انتخاب چتر متفاوت عمل میکنند، مسئله این است که در واقع مردها تنها به بخشی از دامنه انتخاب زنها در زمینه خرید چتر ذسترسی دارند! این ما زنها هستیم که هم میتوانیم چتر تیره بدست بگیریم که رسمی و با وقار خواهد بود هم چتر گلمنگلی و پر نقش و نگار که شاد و چشم نواز است. اما مردها؟؟؟... بیچاره مردها!!!...مثلا همین مردی که الان چتر سیاهش را بست و سوار ماشینش که از این شورلتهای کروکی منطقه آزاد انزلی بود شد و اتفاقا ماشینش هم مشکی بود...چققققدر قابل ترحم بود. این مرد نگون بخت که هییییچوقت نخواهد توانست چتر کیتی و رنگی بدست بگیرد میخواهد در زندگی به کدامین حق انتخابش بنازد؟!



 

+ نوشته شده در  شنبه 1392/09/02ساعت 23:13  توسط مینو  | 

خیلی دوست دارم  اون وقتایی رو که دراز کشیدم و دخترک میره بالش میاره و میگه:" سرِتو پا کن"(یعنی سرتو بلند کن تا بالش بذارم زیر سرت در واقع ازمصدر پاشدن فعل امر متعدی میسازه).......یه سوال از فرهنگستان زبان و ادب فارسی دارم: روی پا ایستادنِ سر یه جور جالبی نیست؟ ارزش بررسی داره ها!)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/08/20ساعت 20:6  توسط مینو  | 

موقع تماشای یه کارتون ازم میپرسه: "واقعا اسبا حرف میزنن؟؟" میگم: "توی کارتونا آره، ولی واقعا واقعنش نه". میپرسه:" پس فیلما دروغ میگن؟" میگم:" نه درسته که اسبا مثلِ مثل ما حرف نمیزنن اما اگه یه ادمی یه حیوون داشته باشه که خیلی دوستش داشته باشه نگاش که میکنه میفهمه که مثلا ناراحته یا خوشحاله حتی اگه حیوونه حرف نزنه انگاری که اون حیوون با زبون آدما حرف بزنه و بگه مثلا من دارم غصه میخورم" میگه: "میفهمی ناراحته یا خوشحاله ولی وقتی نگاش میکنی میتونی بفهمی اون اسبه جیش داره یا پی پی؟؟؟؟!(یعنی فوقش بفهمی دستشویی لازمه ولی جزئیاتشو دیگه نمیتونی دربیاری!)...راست میگه.

+ نوشته شده در  شنبه 1392/08/18ساعت 13:4  توسط مینو  | 

میگم:" الان میخوام آبمیوه بیارم ببینم کی زودتر میخوره...اصلن ببینیم بابا برنده میشه یا نیکادل؟"

نیکادل(هیجان زده):" آره برو بیار، اگه من برنده شدم به من بیست بده به بابا یازده! اگه بابا برنده شد به بابا بیست بده به من اووووم...بیست"

بعد قیافه اقناع نشده ما دوتا رو نگاه میکنه و راه هر گونه اظهار نظری رو اینطوری میبنده: "یعنی به بابا بیستِ زیاد به من بیستِ کم!"

+ نوشته شده در  جمعه 1392/08/17ساعت 15:38  توسط مینو  | 


عموما چرخ کجمدار دماری از روزگار آدمیزاد درمیاره که بازآفرینی احساسات کودکانه در سنین بالاتر نه عملیه و نه به صلاح! پس چون نمیشه بیخودی و بدون دلایل محکمه پسند! بی خیال بود و خندید و ساده و بی شیله پیله بود و به هیچ راضی بود و ... روش عملیاتیش این هست که با مزمزه کردن حس و حال نیم وجبیهای اطرافمون دوباره بچگی رو بچشیم. یک روش دیگه هم اگه بچه ای در اطرافمون نیست اینه که شعرشو بخونیم...به هر حال حیفه که یادمون بره چه حال و هوایی داشت بچگی!


پا به پای کودکی هایم بیا

کفش هایت را به پا کن تا به تا
.
قاه قاه خنده ات را ساز کن
باز هم با خنده ات اعجاز کن
.
پا بکوب و لج کن و راضی نشو
با کسی جز عشق همبازی نشو
.
بچه های کوچه را هم کن خبر
عاقلی را یک شب از یادت ببر
.
خاله بازی کن به رسم کودکی
با همان چادر نماز پولکی
.
طعم چای و قوری گلدارمان
لحظه های ناب بی تکرارمان
.
مادری از جنس باران داشتیم
در کنارش خواب آسان داشتیم
.
یا پدر اسطوره دنیای ما
قهرمان باور زیبای ما
.
قصه های هر شب مادربزرگ
ماجرای بزبز قندی و گرگ
.
غصه هرگز فرصت جولان نداشت
خنده های کودکی پایان نداشت
.
هرکسی رنگ خودش, بی شیله بود
ثروت هر بچه قدری تیله بود
.
ای شریک نان و گردو و پنیر !
همکلاسی ! باز دستم را بگیر
.
مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست
آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟
.
حال ما را از کسی پرسیده ای؟
مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟
.
حسرت پرواز داری در قفس؟
می کشی مشکل در این دنیا نفس؟
.
سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟
رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟
.
رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟
آسمان باورت مهتابی است ؟
.
هرکجایی, شعر باران را بخوان
ساده باش و باز هم کودک بمان
.
باز باران با ترانه ، گریه کن !
کودکی تو ، کودکانه گریه کن!
.
ای رفیق روزهای گرم و سرد

سادگی هایم به سویم باز گرد!

سروده دکتر مجدالدین میرفخرایی
+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/08/12ساعت 16:33  توسط مینو  | 

مطالب قدیمی‌تر