یک نیکادل ... یک دنیا

"زورو" (کسی که زور میگوید)..."دستورو" ( کسی که زیاد دستور میدهد) و این آخری "عیدی ندو"( کسی که عیدی نمیدهد یا عیدی با مقدار و کیفیتی که مد نظر عیدی بگیر باشد، نمیدهد) فحشهایی هستند که نیکادل وقتی از دست پدرش عصبانی باشد، به کار میبرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۹ساعت 18:3  توسط مینو  | 

مهمونایی داریم که به دخترک اجازه میدن به گوشیاشون دست بزنه. پترن لاک یکی دوتا گوشیو یاد میگیره و موقع پرسیدن قفل لمسی گوشی سوم ، میگه:"یه لحظه صبر کن" و بدو میره دفترچه یادداشتش رو میاره و میگه: "اینجا بکشش! "

مثل کسی که بدونه" اثر کمرنگترین نوشته ها از  قویترین حافظه ها بیشتر است"

*تیتر حدیثی از پیامبر است.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۳ساعت 1:43  توسط مینو  | 

ابرها میخورن به هم، دردشون میگیره؛ به گریه و داد و بیداد میفتن و درد وبرق(رعد و برق) ایجاد میشه. این فرضیه دخترک برای توجیه پدیده رعد و برقه که اونو درد و برق تلفظ میکنه. بعید نیست که این فرضیه رو توی قصه ای شنیده باشه که از من نشنیده و توی مهد گفته شده هرچند وقتی ازش میپرسم کی اینو گفته جوابش اینه: "خودم"!

من این فرضیه رو دوست دارم اما برای ثبت اون به نام دخترک مشکوکم. یادم نمیاد اما به نظر تکراری میرسه یا لااقل خیلی شبیه چیزهای دیگری بوده که در مورد دیدن برق آسمون شنیده بودم. خود من در کودکی اونو حاصل دعوای ابرا میدونستم.

تمام مدت شب چهارشنبه را پشت پنجره به تماشای آتیش بازی  مردم توی کوچه گذرونده بود. صبح که از خواب پاشد بلافاصله دوباره رفت پشت پنجره و دو تا مکالمه با من برقرار کرد که من رفتم وسایلم برو بستم برای سرگذاشتن  مجنون وار به بیابون ! ولی بعد وقتی گفت که برای صبحانه پنیر نمیخواد...کره نمیخواد ...خامه هم نمیخواد و فقط بستنی میل داره دوباره رفتم وسایلم را باز کردم.

مکالمه اول: "حیف شد دیشب مشغول کار بودی والا  با هم میرفتیم پایین و بهت نشون میدادم که چجوری از رو آتیش میپرم". ساده به نظر میرسه اما برای من که دخترک رو بچه غرغرویی میدونم که اگه دلش چیزی رو بخواد  خون مارو توی شیشه میکنه خییییییلی مهم بود.. تمام مدتی که مشغول کارای شب عید بودیم و من از پشت سر به کله کوچولوش نگاه میکردم که  دست و دماغشو چسبونده به شیشه تازه تمیز شده و بیرونو نگاه میکنه دلش میخواسته بره بیرون و چیزی نمیگفته. چقدر از خودم پرسیدم:چی شده که تقاضا نمیکنه بره بیرون.پس دلش میخواسته اما خواستشو مطرح نکرده بود! نمیتونین تصور کنین که  من برای این ملا حظه  دخترک چه درجه ای از مبارزه با هوای نفس رو منظور میکنم. نچ نمیتونین تصور کنین.

مکالمه دوم هم  در حال تماشای بیرون از پنجره رخ داد از پنجره به کوچه نگاه کرد و  با قیافه ای که در  نگاه من مادر چیزی از یه دانشمند برجسته کم نداشت گفت:" پس درست فکر میکردم" گفتم چه فکری میکردی؟جوابش این بود:" میدونستم اینقد فشفشه که زدن رفت تو آسمون آخرش ابرا رو به گریه میندازه...همینطوری هم شده و دیشب بارون باریده!!" .

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۹ساعت 12:34  توسط مینو  | 

 نمیدونین چه سفره ای میشه سفره ای که غذاشو تو درست کنی سالادشو دخترت که نمیدونم چرا باور بزرگ شدنش اینقدر سخته؟

به قول نقشه های زمین شناسی: به مقیاس توجه کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۵ساعت 12:54  توسط مینو  | 

 از زمان تولد دخترک در این چند سال اینطوری بوده که در تاریخی حوالی سالگرد تولد، نیکادل نشون داده که واقعا یه سال بزرگتر شده.

وقتی برای تولد یک سالگی نیکادل داشتم روی پرده قلبهای آی لاو یو میچسبوندم به این فکر میکردم که دخترک عمرا بفهمه که اینا برای چیه و احتمالا با اشاره از من میخواد بغلش کنم تا قلبهای قرمز رنگ رو بکنه....و خب اشتباه فکر میکردم....صبح که از خواب پاشد و منو مشغول تزیین دید... خندید...به قلبها اشاره کرد و گفت:"منه" (یعنی به خاطر من هستش) و ضمنا هیچ درخواست کندنشون رو نداشت! و میدونست که ترجیحا باید رو درو دیوار باقی بمونن!

توی تولد امسال هم دخترک یک سال بزرگتر شدنش رو اینجوری به رخ کشید که میدونست دهم اسفند چه روزیه و چندشنبه است. این من نبودم که تنها منبع اطلاعاتی دخترک برای اعلام تقویم باشم و بتونم یکی از روزهای آخر هفته رو به عنوان دهم اسفند به نیکادل قالب کنم. از روز یک اسفند، روز شمار رسیدن دهم آغاز شد و تاریخ روز با تلویزیون و مربیهای مهد چک میشد. به این ترتیب متوجه شد که من به جای اون روز مهم و تاریخی قصد دارم با بی خیالی مراسم تولد رو به یک روز تقلبی و جعلی در آخر هفته موکول کنم. یک حرکت نابخشودنی. دخترک گریه ها کرد و معتقد بود: من یکشنبه یه سال بزرگ میشم...میخوای به همه دروغ بگی؟!... میخوای برای من تولد الکی بگیری و مدام تکرار میکرد:" هر چیزی یه زمانی داره!!!!!!"

بیست نفرساعت وقت صرف کردم تا مجابش کنم انتقال مراسم تولد به پایان هفته عمل چندان شنیعی نیست و حتی خیلی هم مرسومه.

راستی هر چقدر نیکادل روی زمان مراسم حساس بود. در عوض وقتی دید که قنادی به جای یک کیک دارای سیندرلا یه کیک با شیش تا دلقک تحویل داده! هیچ حساسیتی به خرج نداد. و حتی مقداری من رو که از دیدن کیک وارفته بودم دلداری داد

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۵ساعت 10:51  توسط مینو  | 

من به نیکادل:" نیکادل اینقد با من صحبت نکن، داری حواسمو پرت میکنی...اصلا برو تلویزیون تماشا کن"

نیکادل:" تلویزیون الان داره نمازشو میخونه"

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۳ساعت 19:4  توسط مینو  | 

توی درس لوحه نویسی پیش دبستانی، بچه هارو با تمرین شکل حروف الفبا آشنا میکنند اما چیزی در مورد اسم حروف به اونها گفته نمیشه. از طرف دیگه دخترک هر شب یه صفحه سرمشق لوحه نویسی باید بنویسه که همیشه امتحان میکنه ببینه میتونه از کمک کسی استفاده کنه یا نه. یعنی اول  یه مقدار نمایش ننه من غریبم داریم که اینا خییییلی سخته و یکی بیاد کمک من و وقتی بهش پیشنهاد میدیم که اصلا نمیخواد فکرشو بکنی و ننویس. میره میشینه سه دقیقه ای همشو مینویسه! 

حالا دیشب رسیدن به حرف"ه"؛ تا رسیدیدیم خونه بهم میگه: مامان من امروز دیگه حتما به کمکت احتیاج دارم، من از پس این " قطره بارونا" برنمیام!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۳۰ساعت 18:41  توسط مینو  | 

 

* "هر چیزی در این جهان به دردی می‌خورد!
گیتارهای آندولسی
به کارِ مجنون کردنِ آدم می‌آیند
وقتی پاشنه‌های بلندِ کفشِ زنی زیبا
پا به پاشان
بر کفپوشِ بلوطیِ کافه‌ای پرت
در غرناطه ریتم بگیرد.
سیگارهای زر به دردِ پدر بزرگ‌ها می‌خورند
تا بر نیمکتِ پارک‌ها دودشان کنند
هنگامِ فکر کردن به دختری
در روپوشِ خاکستریِ دبیرستانِ «شاهدخت»
که هرگز پیر نخواهد شد.
«چاپلین» و «هیتلر»
با سبیل‌های هم‌گونشان لازمه‌ی جهانند
تا اولی بر پرده‌ی جادو
جار بزند گرسنگی عشق را از یادِ انسان نمی‌برد
و عکسِ دومی در کتاب‌های تاریخ چاپ شود
تا به کودکان بیاموزد
سرخوردگیِ نمره نیاوردن را
بر سرِ اسباب‌بازی‌های خود خالی نکنند.
چاقوی سلاخی هم
در دستِ «فرمان» که نباشد
می‌تواند هندوانه‌ای را قاچ کند
در کنارِ حوضِ تابستان.
سوسکِ حمام کاری می‌کند زن‌ها
جیغ‌های فراموش شده‌شان را به خاطر بیاورند
و مردِ خانه برای چند دقیقه
نقش امیرزاده‌ای را بازی کند
که با یک دمپایی
شاهزاده‌ی قصه را
از دستِ اژدهایی قهوه‌ای نجات می‌دهد.
حتا «کیهان» با دروغ‌هایش
به دردِ برق انداختنِ شیشه‌ها
در هفته‌های آخرِ سال می‌خورد
و «ملا عمر» هم
به دردِ لای جِرزِ دیوار.

هر چیزی در این جهان به دردی می‌خورد!
من به این دردِ می‌خورم که شب‌ها
رصد کنم کوچکترین حرکاتِ تو را در خواب:
غلتیدنت در موجِ ملافه‌ها،
زمزمه‌های زیر لبت
و تکان خوردنِ آرامِ مردمکانت را
تا از ابریشمِ مژه‌هایت شعر ببافم تا صبح...
تو هم
با اولین لب‌خندِ صبحگاهی‌ات
به دردِ درمانِ تمامِ دردهای من می‌خوری!:"

*یغما گلرویی

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۳ساعت 6:16  توسط مینو  | 

"خنده ات صبح روز تعطیل است"**

*،** علی نجاتی

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۲۹ساعت 9:5  توسط مینو  | 

صحبتم که با تلفن تموم شد؛ پرسید: کی بود؟ گفتم: فلانی. پرسید: چی گفت؟ گفتم: شنیدی که، در مورد فلان موضوع صحبت میکردیم. دوباره گفت: دیگه چی میگفت؟ گفتم: در مورد موضوع  بیسار هم صحبت کردیم. دوباره گفت: دیگه؟؟ همزمان با اینکه داشتم فکر میکردم یعنی توی مکالمه تلفنی من دنبال چیه جواب دادم: آاااااهان...پرسید حال دلک چطوره؟ سریع جواب داد:دروغ نگو...تو دینا(دنیا) فقط تویی که به من میگی دلک! پس حال منو نپرسیده!

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۱۵ساعت 23:28  توسط مینو  | 

مطالب قدیمی‌تر