یک نیکادل ... یک دنیا

مهمونایی داریم که به دخترک اجازه میدن به گوشیاشون دست بزنه. پترن لاک یکی دوتا گوشیو یاد میگیره و موقع پرسیدن قفل لمسی گوشی سوم ، میگه:"یه لحظه صبر کن" و بدو میره دفترچه یادداشتش رو میاره و میگه: "اینجا بکشش! "

مثل کسی که بدونه" اثر کمرنگترین نوشته ها از  قویترین حافظه ها بیشتر است"

*تیتر حدیثی از پیامبر است.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۳ساعت 1:43  توسط مینو  | 

 نمیدونین چه سفره ای میشه سفره ای که غذاشو تو درست کنی سالادشو دخترت که نمیدونم چرا باور بزرگ شدنش اینقدر سخته؟

به قول نقشه های زمین شناسی: به مقیاس توجه کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۵ساعت 12:54  توسط مینو  | 

 از زمان تولد دخترک در این چند سال اینطوری بوده که در تاریخی حوالی سالگرد تولد، نیکادل نشون داده که واقعا یه سال بزرگتر شده.

وقتی برای تولد یک سالگی نیکادل داشتم روی پرده قلبهای آی لاو یو میچسبوندم به این فکر میکردم که دخترک عمرا بفهمه که اینا برای چیه و احتمالا با اشاره از من میخواد بغلش کنم تا قلبهای قرمز رنگ رو بکنه....و خب اشتباه فکر میکردم....صبح که از خواب پاشد و منو مشغول تزیین دید... خندید...به قلبها اشاره کرد و گفت:"منه" (یعنی به خاطر من هستش) و ضمنا هیچ درخواست کندنشون رو نداشت! و میدونست که ترجیحا باید رو درو دیوار باقی بمونن!

توی تولد امسال هم دخترک یک سال بزرگتر شدنش رو اینجوری به رخ کشید که میدونست دهم اسفند چه روزیه و چندشنبه است. این من نبودم که تنها منبع اطلاعاتی دخترک برای اعلام تقویم باشم و بتونم یکی از روزهای آخر هفته رو به عنوان دهم اسفند به نیکادل قالب کنم. از روز یک اسفند، روز شمار رسیدن دهم آغاز شد و تاریخ روز با تلویزیون و مربیهای مهد چک میشد. به این ترتیب متوجه شد که من به جای اون روز مهم و تاریخی قصد دارم با بی خیالی مراسم تولد رو به یک روز تقلبی و جعلی در آخر هفته موکول کنم. یک حرکت نابخشودنی. دخترک گریه ها کرد و معتقد بود: من یکشنبه یه سال بزرگ میشم...میخوای به همه دروغ بگی؟!... میخوای برای من تولد الکی بگیری و مدام تکرار میکرد:" هر چیزی یه زمانی داره!!!!!!"

بیست نفرساعت وقت صرف کردم تا مجابش کنم انتقال مراسم تولد به پایان هفته عمل چندان شنیعی نیست و حتی خیلی هم مرسومه.

راستی هر چقدر نیکادل روی زمان مراسم حساس بود. در عوض وقتی دید که قنادی به جای یک کیک دارای سیندرلا یه کیک با شیش تا دلقک تحویل داده! هیچ حساسیتی به خرج نداد. و حتی مقداری من رو که از دیدن کیک وارفته بودم دلداری داد

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۵ساعت 10:51  توسط مینو  | 

من به نیکادل:" نیکادل اینقد با من صحبت نکن، داری حواسمو پرت میکنی...اصلا برو تلویزیون تماشا کن"

نیکادل:" تلویزیون الان داره نمازشو میخونه"

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۳ساعت 19:4  توسط مینو  | 

توی درس لوحه نویسی پیش دبستانی، بچه هارو با تمرین شکل حروف الفبا آشنا میکنند اما چیزی در مورد اسم حروف به اونها گفته نمیشه. از طرف دیگه دخترک هر شب یه صفحه سرمشق لوحه نویسی باید بنویسه که همیشه امتحان میکنه ببینه میتونه از کمک کسی استفاده کنه یا نه. یعنی اول  یه مقدار نمایش ننه من غریبم داریم که اینا خییییلی سخته و یکی بیاد کمک من و وقتی بهش پیشنهاد میدیم که اصلا نمیخواد فکرشو بکنی و ننویس. میره میشینه سه دقیقه ای همشو مینویسه! 

حالا دیشب رسیدن به حرف"ه"؛ تا رسیدیدیم خونه بهم میگه: مامان من امروز دیگه حتما به کمکت احتیاج دارم، من از پس این " قطره بارونا" برنمیام!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۳۰ساعت 18:41  توسط مینو  | 

 

* "هر چیزی در این جهان به دردی می‌خورد!
گیتارهای آندولسی
به کارِ مجنون کردنِ آدم می‌آیند
وقتی پاشنه‌های بلندِ کفشِ زنی زیبا
پا به پاشان
بر کفپوشِ بلوطیِ کافه‌ای پرت
در غرناطه ریتم بگیرد.
سیگارهای زر به دردِ پدر بزرگ‌ها می‌خورند
تا بر نیمکتِ پارک‌ها دودشان کنند
هنگامِ فکر کردن به دختری
در روپوشِ خاکستریِ دبیرستانِ «شاهدخت»
که هرگز پیر نخواهد شد.
«چاپلین» و «هیتلر»
با سبیل‌های هم‌گونشان لازمه‌ی جهانند
تا اولی بر پرده‌ی جادو
جار بزند گرسنگی عشق را از یادِ انسان نمی‌برد
و عکسِ دومی در کتاب‌های تاریخ چاپ شود
تا به کودکان بیاموزد
سرخوردگیِ نمره نیاوردن را
بر سرِ اسباب‌بازی‌های خود خالی نکنند.
چاقوی سلاخی هم
در دستِ «فرمان» که نباشد
می‌تواند هندوانه‌ای را قاچ کند
در کنارِ حوضِ تابستان.
سوسکِ حمام کاری می‌کند زن‌ها
جیغ‌های فراموش شده‌شان را به خاطر بیاورند
و مردِ خانه برای چند دقیقه
نقش امیرزاده‌ای را بازی کند
که با یک دمپایی
شاهزاده‌ی قصه را
از دستِ اژدهایی قهوه‌ای نجات می‌دهد.
حتا «کیهان» با دروغ‌هایش
به دردِ برق انداختنِ شیشه‌ها
در هفته‌های آخرِ سال می‌خورد
و «ملا عمر» هم
به دردِ لای جِرزِ دیوار.

هر چیزی در این جهان به دردی می‌خورد!
من به این دردِ می‌خورم که شب‌ها
رصد کنم کوچکترین حرکاتِ تو را در خواب:
غلتیدنت در موجِ ملافه‌ها،
زمزمه‌های زیر لبت
و تکان خوردنِ آرامِ مردمکانت را
تا از ابریشمِ مژه‌هایت شعر ببافم تا صبح...
تو هم
با اولین لب‌خندِ صبحگاهی‌ات
به دردِ درمانِ تمامِ دردهای من می‌خوری!:"

*یغما گلرویی

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۳ساعت 6:16  توسط مینو  | 

"خنده ات صبح روز تعطیل است"**

*،** علی نجاتی

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۲۹ساعت 9:5  توسط مینو  | 

صحبتم که با تلفن تموم شد؛ پرسید: کی بود؟ گفتم: فلانی. پرسید: چی گفت؟ گفتم: شنیدی که، در مورد فلان موضوع صحبت میکردیم. دوباره گفت: دیگه چی میگفت؟ گفتم: در مورد موضوع  بیسار هم صحبت کردیم. دوباره گفت: دیگه؟؟ همزمان با اینکه داشتم فکر میکردم یعنی توی مکالمه تلفنی من دنبال چیه جواب دادم: آاااااهان...پرسید حال دلک چطوره؟ سریع جواب داد:دروغ نگو...تو دینا(دنیا) فقط تویی که به من میگی دلک! پس حال منو نپرسیده!

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۱۵ساعت 23:28  توسط مینو  | 

نیکادل به من:" ببین من دیگه خیلی شاهنامه خوانی دوس ندارم...من فقط مرتضی پاشایی دوس دارم"

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۱۰ساعت 12:14  توسط مینو  | 

یه دفتر کمیساریای سازمان ملل بغل مهد دخترکه. چند وقت پیش در بحبوحه جنگ خونین غزه یه روز بچه هارو برده بودن جلوی این دفتر تا در حمایت از کودکان غزه شعار بدن، نمیدونم چه صحبتهایی در خصوص طرف متخاصم جنگ یا لوکیشنی که رفتن جلوش شعار دادن باهاشون شده بود ولی نکته جالب توجه در این مسئله برداشت دخترک از توضیح خلاصه مهد و همچنین جایی که رفته بود و کارایی که کرده بود هست. چیزی که نیکادل فکر میکرد اتفاق افتاده یه چیزی توی این مایه ها بود:

یه روز خاله فلانی که میبینه خیلی بچه های دسته گلی داره تصمیم میگیره اونارو ببره سرکوچه گردش اونم به یک شیوه هیجان انگیز یعنی پیاده به صف و بدون مینی بوس که بچه ها بیشتر کیف کنن و اینقدر مشعوف گل بودن این بچه هاش بوده که حتی برای اینکارش نیازی به اضمای(امضا) برگه و پرداخت پول از طرفین والدین نبوده. اونجا هم که رفتن یه شعر خوندن در مورد یه مرد خیلی خیلی بد به نام اسراهیل که زیادی به پر و پای بچه های قد نیکادل میپیچه و قصد داره بهشون آسیب بزنه. نیکادل اینا یه شعری(شعار) خوندن به این صورت" مرگ بر اسراهیل" که یعنی بااااید اسراهیل بمیره خود اسراهیل هم ترسیده بوده دیگه و رفته بوده توی یه باغ بزرگ سر کوچه مهد نیکادل اینا قایم شده بوده و لابد از لای در بسته اونجا داشته با ترس لشکر اینارو میدیده و سوال که بعد از برگشتن از این راهپیمایی حمایتی برای نیکادل پیش اومده بود این بود که هی ساعتو نگاه میکرد و میگفت دیگه فکر میکنی اسراهیل مرده باشه آخه ما خیلی وقت پیش گفتیم که باید بمیره!وقتی هم که داشت این موضوع خطرات اسراهیل رو برای باباش شرح میداد باباش ادای وحشت زده هارو دراورد و جواب نیکادل این بود:"نترس اون با تو کاری نداره با بچه های قد من کار داره"! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۰۶ساعت 10:12  توسط مینو  | 

مطالب قدیمی‌تر