یک نیکادل ... یک دنیا

موقع رفتن به سر کار، بیرون در وایسادم و دارم این پا و اون پا میکنم و هی به نیکادل میگم:"بجنب...بیا بیرون دیگه...هنوز کفشاتو نپوشیدی؟...دیییییر شد...بیا بیرون میخوام درو ببندم" برمیگرده میگه:"اوووووووومدم اصلا تو برو تو آسانسور خودم درو میبندم" چند دقیقه بعد خیلی سر به هوا از در خارج میشه؛ درو میبندم و راه میفتیم 

وسطای راه بهش میگم:" حالا درو بستی؟"

 خیلی مردد میگه:"اووم...آره" چند دقیقه میره تو فکر و بعد  انگار که سوالش هییییچ ارتباطی با موضوع چند دقیقه پیش نداره میپرسه:" راستی اگه دزد بره تو یه خونه ای ، پتوی بچه ها رو هم میبره؟"!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/04/25ساعت 3:14  توسط مینو  | 

نیکادل کارتون تماشا میکرد. جایی از خونه مشغول بودم که تصویر تلویزیون را نمیدیدم اما به لطف نیکادل، صدای گریه و لابه و عربده یک جونوری از توی کارتون را با ولوم حداکثر میشنیدم. داشتم تخمین میزدم که این چه جور جونوری است که چنین حجم حنجره و کیفیت صوتی دارد و کم کم برای دیدن موجودی با چنین ششها و نای و سوراخهای بینی برای تولید صدایی بدینسان شفاف و قوی مشتاق شده بودم که نیکادل یکدفعه سراسیمه به طرف من دوید و گفت:" مامان نگران نشی ها...منو ببین خوشحالم...اونی که گریه میکنه یه موشه و توی تلویزیونه...یه بار غصه نخوری فکر کنی دخترت داره گریه میکنه"! و با سرعت دور شد تا به ادامه کارتون برسد...خوشحال شدم که بهم اطلاع داد خوشحاله!

+ نوشته شده در  شنبه 1393/04/21ساعت 13:27  توسط مینو  | 

 "قصه ها گاهی

با کودکی ها تمام میشوند

و بچه ها برای فهمیدن این حرفها

هنوز بچه اند"*

*لیلا کردبچه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/03/18ساعت 13:49  توسط مینو  | 

اینکه در جواب درخواست همیشگیش برای بغل شدن  گفته ام که این کارش باعث میشود در آینده کمردرد بگیرم و یا اینکه اطرافیان وقتی دخترک را در بغل من ببینند به شدت منعش میکنند  در تلفیق با رویت مکرر یک تیزر تبلیغاتی در مورد پشتی طبی که در  آن از انحنای طبیعی ستون فقرات و لزوم حفظ آن صحبت میشود، رو به من میگوید:"باید یه پشتی طبی بخری هم برای 'سقوط خطراتت'(ستون فقراتت)خوبه هم کمردرد  نمیگیری که به کسی بگی بخاطر بغل کردن دخترته!!!!!"

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/02/29ساعت 14:18  توسط مینو  | 

اینکه با وجود قرمز بودن چراغ، گردش به راست آزاده، خیلی باعث شگفت زدگی نیکادل  شده. و از اونجایی که مادرزادی همیار پلیس آفریده شده و به دقققت رفتار رانندگی مارو زیر نظر داره ، یک بار که با پدرش بیرون بود به کشف این قانون جالب توجه نایل اومد و وقتی دیده که جناب پدر درست جلوی دیدگان یک پلیس تیز بین و دوربینهای فعال یک چهارراه شلوغ با طیب خاطر موقعی که چراغ قرمزبوده گردش به راست داشته و اتفاقی نیفتاده سوال کرده ، توضیح شنیده و بقدری این قانون استثنایی را  فرحبخش ارزیابی کرده بود که بعد از اینکه از این سفر علمی-مدنی در رکاب پدر به خانه برگشت با هیجان این قانون را به من هم آموزش داد و مخصوصا تاکید میکرد که پلیس با اینکار هیچ مشکلی نداره.

توی مسیری که هر روز تا مهد کودک طی میکنیم باید سر یک تقاطع یک فقره گردش به چپ انجام دهیم که نیکادل اصرار داره برای من آزاده و چون هیچ وقت خدا وقتی به چراغ  قرمز این چهارراه میرسیم  توی ردیف اول نیستیم  و همیشه پشت  بیست عراده!ماشین توی صف عبوریم نمیتونیم جلوی چشم پلیس همیشه در صحنه این تقاطع به اصرار نیکادل این قانون رو به بوته آزمایش بزاریم. اما من عاشق منطق اصرارش هستم که میخواد منو از این آزادی عمل که خودم ازش خبر ندارم بهرمند کنه.

نه که توضیح نداده باشم این وضعیت برای گردش به سمت راسته، اما چون طعم یادگیری گردش به سمت راست  خیلی شیرین و غیرمنتظره بوده دخترک اصرار داره که حالا یه امتحانی بزنیم و عکس العمل پلیسه رو ببینیم ضرر نداره. بهش دوباره گویی میکنم که قانون گردش به چپ آزاد نداریم میبینی که ماشینای جلومون هم اینکارو نمیکنن خیلی دوستش دارم وقتی که جواب میده خب شاید باباشون اینو بهشون یاد نداده و نمیدونن(همونجوری که خودش قبلا نمیدونسته). دیگه اینکه یه اصرار دیگه هم در مورد این تقاطع شلوغ داره که قشنگه و اون اینه که به من میگه بیا یه روز خیلی زود بیدار شیم و زودتر از ماشینای دیگه بیایم اون جلو وایسیم و وقتی چراغ قرمز شد بپیچیم ببینیم چی میشه!  یعنی معتقده ترتیب قرار گرفتن ماشینها توی صف پشت چراغ قرمز به ترتیب بیدار شدنشون موقع صبح برمیگرده که البته به تعبیری غلط نیست. اما دخترکم چیزی که قطعا در موردش داری درست فکر میکنی اینه که بعله فقط بی اطلاعی از یک قاعده ساده و راهگشای زندگی باعث میشه الکی الکی زندگی سختتری رو برای خودمون رقم بزنیم. در ضمن چشم مادرجون اگه به غیر از قانون گردش به سمت راست قاعده دومی پیدا کردم که به من حق ویژه ای در زندگی میبخشید سعی میکنم زوووود ازش استفاده کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/02/15ساعت 23:1  توسط مینو  | 


نیکادل پوشیدن لباس آستین بلند را مصداق بارز نقض حقوق بشر میداند. و مرا که پوشیدن لباس آستین بلند در هوای سرد را برایش اجبار میکنم ناقض جدی حقوق بشر و مثال خشونت ورزی علیه همنوع مینامد(حالا نه با این عبارات ولی دقیقا با همین مفهوم)

توی دستشویی در حالی که احتمالا دارد مرا در خواب و خیالهایش با مادر خوش ذوق و سلیقه و مهربانی تاخت میزند یک دفعه ذهنش جرقه ای میزند:" ماااامان این بابا از این لباسا داره؟( و با دست لباس آستین بلند نشان میدهد)"

من:"آره داره"

نیکادل:" نه لباسِ خونگیِ اینجوری"

من:" نه توی لباسای بیرونش آستین بلند هم داره"

نیکادل:" پس باید براش بخریم" و هی تکرار میکنه:"آره بااااید براش یه لباس خونگی آستین بلنننند بخریم" و چند دقیقه بعد:"کی بریم براش بخریم"!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/02/15ساعت 11:43  توسط مینو  | 

نمیدونین چقدر اصرار داره که منو توی این لذت شریک کنه: اگه بعد از هر لقمه نون کره، یه اسمارتیز بخوری فوق العاده میشه! بخور ببین چی میشه!648620_viannen_54.gif

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/02/15ساعت 10:49  توسط مینو  | 


"چه فرقی می کند

من عاشق تو باشم،

                     یا تو عاشق من !؟

چه فرقی می کند رنگین کمان

             از کدام سمت آسمان آغاز می شود ؟!"


گروس عبدالملکیان

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/01/31ساعت 18:3  توسط مینو  | 

"بدهکار هیچ کس نیستم

جز همین ماه

که از پشت میله ها می گذرد

که می توانست

از اینجا نگذرد و

جایی دیگر

مثلآ در وسط دریایی خیال انگیز

بچسبد به شیشه  کابین یک تاجر پول دار

بدهکار هیچ کس نیستم

جز همین ماه

که تو را به یادم می آورد"*

در این چند ده شبی که از لمس دستهای مهربان سرد شده اش و از رفتنش گذشته، هر شب خودم را دلداری میدهم . نتیجه بخشترین خود دلداریم این بوده: "میشد این مرد اصلا پدر من نمیبود، اما سهم من از داشتن پدر  او شد" 

خداونداگارا در این "اللیل اذا یغشی" بخاطر چنین سهمی که به من بخشیدی،سپاس مرا تا پایان عمر بپذیر.

.

.

.

میتوانم؟

"میتوانم عکس سیاه و سفید تو را ببوسم

و باور کنم

که در آنسوی سواحل رویا

با تماس نابهنگام گرمایی

به گونه ات از خواب میپری"**

میتوانم؟

ادمها را میدانستی ... و "مگر در روی زمین فضیلتی بزرگتر از "دانستن" داریم؟"*** از شما که حتی یک خاطره کوچک از چهره پدر درگذشته تان به خاطر نداشتی، به خاطر پدری کردن بی نقصتان ممنونم و به خاطر بخشیدن هر آنچه از "دانستن" در این دنیا سهم من شد به شما مدیونم.

.

.

.

و تو عزیزم پنج سالی میشود که سعی کرده ام آغوشم همیشه برایت باز باشد. پنج سالی میشود که حداقل شبی یک بار فاصله اتاقم تا جای خوابت را دویده ام تا بدانی هرجا کابوسی به تو نزدیک شود من بیدار و آماده در کنارت هستم تا آرام بگیری و احساس تنهایی نکنی. دیدی که همین منِ قهرمان مبارزه با ترسها و غمهای دنیای خواب و خیالها خود گرفتار کابوسهای غمناک و سهمگین تمام ناشدنی شدم ممنونم که کمی هم از این برف دلتنگی که روی دوشم نشست را تو سعی کردی که بتکانی. تلاش میکردم که بگویم همیشه هستم، فهمیدم همیشه هستی. راستی آمدم که بگویم مهمترین رازهای زندگی همان تکراری ترین حرفهای هر روزه اند. مثل همین حرف رنگ و رو رفته اما خیلی خیلی مهم:" تحت هر شرایطی...هر شرایطی... برای پدرت دختر خوبی باش" 

*رسول یونان
**یغما گلرویی
***پائولوکوئیلو
+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/12/12ساعت 2:56  توسط مینو  | 

در حال تماشای "شاهگوش" هستیم. یک چشمش به حرکات من هست و سعی میکند هر جا که خنده ام میگیرد، بخندد. که انگار این وضعیت اذیتش میکند چون سردر نمی آورد که چرا یک جاهایی به یک سری دیالوگ نامفهوم و بی سر و ته میخندم و در جای دیگر به شکلک درآوردنهای بامزه(از نظر دخترک)مثل بز نگاه خنثی می اندازم.

بعد یکباره طغیان میکند: "ببین مامان اصلا از حالا هر جا من خندیدم تو باید بخندی نه اینکه هر جا تو خندیدی من بخندم"

...به غلط، احساس جدایی میکند که دو نفر تنگ دل هم بنشینند و قرار باشد دریافتها و احساساتشان عینا مثل هم نباشد. چیزی که میدانم اگر خیلی زود یاد نگیرد باعث میشود هر روز بیشتر و بیشتر احساس تنهایی کند.

سریال را ول میکنم و با خودم فکر میکنم گذشته از آنکه سعی خواهم کرد یاد بگیرد تقریبا غیر ممکن است که کپی احساساتش را به شکل همیشگی در فرد دیگری توی این دنیا ببیند اما خب برای من خندیدن به چیزهایی که او را بخنداند ساده ترین کار عالم است  و یا اصلا بهتر بگویم برای هر پدر و مادری در رابطه با بچه اش . راستی لابد یک دلیل اینکه توی ژانر طنز اینهمه صحنه های زمین خوردن وجود دارد این است که کارگردانها هم بچه دارند و میدانند که بچه ها موقع دیدن این سکانسها چقدر ریسه میروند. 

نان را، هوا را،

روشنی را، بهار را

از من بگیر

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم

"پابلو نرودا"

+ نوشته شده در  جمعه 1392/10/13ساعت 22:0  توسط مینو  | 

مطالب قدیمی‌تر